خدا پاسخ داد:اینکه اونها از کودکیشون خسته میشن و عجله دارن که بزرگ بشن بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنن که کودک باشن!
اینکه اونها سلامتی خودشونو از دست میدن تا پول بدست بیارن بعد پولاشونو از دست میدن تا سلامتیه خودشونو بدست بیارن!
اینکه با اضطراب به آینده نگاه میکنن و حال رو فراموش میکنن بنابراین نه در حال زندگی میکنن نه در آینده!
اینکه اونها به گونه ای زندگی میکنن که گویی هرگز نمی میرن و به گونه ای می میرن که گویی هرگز زنده نبودن!
چند دقه ساکت موندم دوباره پرسیدم:شما میخوایی بندگانت کدوم درس زندگی رو بیاموزن؟
خدا گفت:بیاموزن که درست نیست خودشونو با دیگرون مقایسه کنن٬ بیاموزن که فقط چند ثانیه طول میکشه تا زخمای عمیقی توی قلب کسایی که دوستشون دارن ایجاد کنن اما سالها طول میکشه تا اون زخم التیام ببخشه٬بیاموزن ثروتمند کسی نیست که بیشترینا رو داره بلکه ثروتمند کسیه که به کمترینا نیاز داره٬بیاموزن که دونفر میتونن با هم به یه نقطه نگاه کنن و اون رو متفاوت ببینن..
با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفتگو ممنونم. چیز دیگری هست که دوست دارید بندگانتون بدونن؟
خداوند گفت: " فقط اینکه بدونن من هستم٬ برای همیشه."
|
به نام خداوندمان عیسی مسیح كه قلبهای همه ما را تبدیل میكند.
من غریبه بودم. این اسم مستعاری است كه برای خودم گذاشتم. دختری كه مدتها با خودش و دیگران غریبه بود ولی نمیدانست. از زمان كودكی خدا را در نزدیكی خودم احساس میكردم و همیشه وقتی در مشكلات قرار میگرفتم در زمان رهایی وجود و حضورش را احساس میكردم. یادم میاد وقتی دبستان بودم پدر ماشین سنگین داشت و روی اون كار میكرد و مدتها در جاده و بیابان بود. و در اثر كار با ماشین سنگین به مشكل گردن درد و دست درد دچار شده بود. قبل از اینكه این اتفاق برای پدرم بیفته حدود یكی دوسال قبلش من فیلم عیسی مسیح را دیده بودم و آنقدر تحت تآثیر محبت مسیح قرار گرفته بودم كه وقتی نماز میخواندم در آخر نماز با مسیح صحبت میكردم و علامت صلیب را رسم میكردم و یكبار مادرم این را دید و گفت این كار تو اشتباهه ما مسلمانیم و نباید این كار را انجام دهیم. بعدها فقط سعی كردم مسیح را دوست داشته باشم چون او را كامل نمیشناختم. بعد از یكی دوسال با مشكلی كه برای پدرم پیش آمد خیلی نگران بودم و یك شب خوابی دیدم، خواب دیدم كه در یك باغ زیبا دارم حركت میكنم و دستم در دستهای مهربان مردی است. بله او مسیح بود با پیراهنی سفید و بلند و صورتی زیبا كه دست مرا در دستش گرفته بود و با من قدم میزد و من با او صحبت میكردم و او را پدر صدا میكردم و به او گفتم پدر من مریض است. آیا او خوب میشه. و او جواب داد بله حتما خوب میشه. و من وقتی بیدار شدم نفهمیدم كه مسیح پدر مرا شفا داده است ولی او این كار را كرده بود. و حتی این را نفهمیدم كه چرا او را پدر صدا كردم. الان میفهم كه او از همان زمان مرا به فرزندی قبول كرده بود و انتخاب شده بودم. یكبار دیگر هم رویایی از مسیح داشتم و در خواب میدیدم كه مسیح را مصلوب كردهاند و من به دنبال او میگردم و در كوچههایی تنگ و باریك میدوم و باران شدید همراه با خون بر روی زمین جاری است و شدیدا گریه میكنم و میگویم من او را میخواهم باید او را ببینم. این رویاهایی بود كه در كودكی داشتم و دیگر هرگز رویایی ندیدم تا زمانی كه ایمان آوردم. در سن نوجوانی در یك مدرسه شاهد درس خواندم و درسم خوب بود ولی تحت تاثیر مذهبیون قرار گرفته بودم و با اینكه اعمال شریعت را به دقت انجام میدادم ولی همیشه از خداوند میترسیدم و احساس آرامش نمیكردم. در سن جوانی از حالت مذهبی كمی خارج شدم و به مدرسه عادی رفتم . بعد از گرفتن دیپلم در دانشگاه آزاد در یكی از شهرستانها قبول شدم. و به آنجا رفتم چون خانواده مادری من یعنی مادربزرگ و پدربزرگ من آنجا بودند و شروع به درس خواندن كردم. پدربزرگم خیلی مذهبی بود و همیشه آنجا مجبور بودم به خاطر ظاهر هم كه شده شریعت را كامل رعایت كنم ولی به خاطر تعصب او بیشتر و بیشتر از مذهب بدم میآمد. در دوره دانشگاه عاشق پسری شدم كه همشهری من نبود ولی من شدیدا به او علاقمند شده بودم و با مخالفت شدید خانواده او به خواستگاری من آمد حدود 4 سال با هم دوست بودیم و پدر من حدود یك ترم مرا از رفتن به دانشگاه محروم كرد و من كه اگر او اینكار را نمیكرد هفت ترمه تمام میكردم به خاطر این مسئله یك ترم درسم عقب افتاد. در تمامی روزهایی كه از كسی كه دوستش داشتم دوربودم خدا را صدا میكردم و با او درد دل میكردم و شبهای زیادی را گریه میكردم و از خداوند كمك میخواستم بالاخره بعد از مقاومتهای زیادی كه من كردم و صبر و تحملی كه همسرم كرد پدر راضی به ازدواج ما شد و ما بعد از مدتی با هم ازدواج كردیم. در روزهای اول زندگی خیلی با ما نامهربان بود ولی بعدها به خاطر رفتار خوب همسرم پدرم هم با ما خوب شد و الان میتونم بگم همسر مرا از پسر خودش بیشتر قبول داره. تا اینجا قضیه خوب بود ولی ما یك اشتباه بزرگ در زندگی كردیم و اون این بود كه دردام اعتیاد گرفتار شدیم. در ابتدا خیلی به نظر جالب و خوب میآمد ولی بعد از مدتی فهمیدم كه در بد وضعیتی قرار گرفتم. چندین بار تصمیم به ترك اعتیاد گرفتم ولی هردفعه با بدبختی شكست میخوردم تا بالاخره موفق شدم، البته اون موقع من به هیچ كس چیزی نگفتم چون از خانوادهام میترسیدم در تمام روزهایی كه احتیاج به كمك داشتم حتی كسی را نداشتم كه یك لیوان آب یا غذا به من بدهد. و در فشار مالی هم بودم و نمیتوانستم تحت درمان قرار بگیرم و با درد خیلی زیادی این مرحله را پشت سر گذاشتم. حدود 4 سال از آن ماجرا گذشت و ما صاحب فرزندی شدیم. در این مابین مشكلات مالی زیادی داشتیم ولی بركت حضور فرزندمان زندگی ما را زیبا میكرد. از آنجا كه اعتیاد بیماری برگشت پذیری است كما بیش با مواد درگیر میشدم ولی شوهرم بیشتر و او چندین بار این اشتباه را تكرار كرد. ولی من با احتیاط تر رفتار میكردم ولی به هرحال دوباره گرفتار شدم و اینبار گفتم دیگه نمیتونم بگذارم كنار. از همه چیز و همه كس بریده بودم و چون دیگر مثل قبل خیلی هم جوان نبودم روز به روز چهرهام بیشتر و بیشتر خراب شد و در درون همه كه بدتر. انواع بیماریها را تجربه كردم و فقط و فقط به مرگ فكر میكردم به روزی كه به زودی به سراغ من خواهد آمد و در این بین بیشتر از همه دلم به حال فرزندم میسوخت . اعتیاد مانند یك افعی همه وجودم را درگیر كرده بود و روح مرا مثل باتلاقی كثیف و تاریك كرده بود. نسبت به همه چیز بیتفاوت شده بودم و فقط به این فكر میكردم كه خلا درونم را با آن پر كنم. حدود دو سال بود كه نماز و عبادتهای شریعت را هم كنار گذاشته بودم. البته قبل از اینكه این كار رو بكنم قرآن را به طور كامل خوانده بودم و در مورد اسلام تحقیق میكردم شاید بتوانم از این طریق آرامشی پیدا كنم ولی یك روز به این نتیجه رسیدم كه همه اینها حقیقت ندارد و چون فكر میكردم اسلام كاملترین دین است همه ادیان را زیر سوال میبردم و میگفتم همه دروغ میگویند و حتی خدایی هم در كار نیست اگر خدایی در كار بود مرا از این تاریكی نجات میداد. روزی رسید كه در اوج بیماری و بدحالی بودم و احساس میكردم تا یك هفته دیگر با مرگ روبرو خواهم شد. آن موقع بود كه از ته دلم دعا كردم كه ای خدا اگر تو وجود داری و منو میبینی به من رحم كن و مرا نجات بده من نمیتونم نماز بخونم من به این قرآن اعتقادی ندارم من نمیخوام با تو عربی صحبت كنم من با این اعمال آرامشی كسب نمیكنم. اگه واقعا تو وجود داری خودت را به من بشناسان. و خودم را به او سپردم. آن روز گذشت و من روزی در یكی از كانالهای ماهواره برنامه كشیش حمید را داشتم نگاه میكردم. البته آن كانال كانال مسیحی نبود ولی در آن ساعت برنامه مسیحی داشت پخش میكرد. یك خواهری آمده بود كه دخترش سرطان خون داشت و او از مسیح شفا گرفته بود و وقتی شهادت زندگی خودش را داد او را شبیه خودم دیدم چون سالها در بین مسیحیت و اسلام گیر كرده بود و همیشه از اینكه دین خودش را تغییر بدهد میترسید و فقط مسیح را دوست داشت ولی به جایی رسیده بود كه به او ایمان آورده بود و حدود 6 ماهه بعد از آن خداوند معجزه خود را انجام داده بود و دخترش را از سرطان نجات داده بود و او شهادت زندگیاش را آن روز تعریف كرد. و خواهر نلی كه من به او خیلی ارادت دارم در مورد مسیح شروع به حرف زدن كرد و گفت كه اگر محبت واقعی خداوند را میخواهید او را صدا كنید و قلبتان را به مسیح باز كنید او شما را جواب خواهد داد و من در آن لحظه او را صدا كردم و گفتم عیسی مسیح من تو را نمیشناسم ولی قلبم را به سوی تو باز میكنم. اگه توحقیقتی، اگه تو نجات دهندهای، به قلب من بیا و زندگی مرا تغییر بده. ایمان من از اینجا شروع شد و زندگی من از آن لحظه تغییر كرد. تصمیم به ترك گرفتم. و ظرف یك ماه هم سیگار و هم اعتیاد به مواد مخدرم را كنار گذاشتم. البته در این بین به عفونت شدید سینوس و ریه دچار شده بودم و درد زیادی را متحمل شدم. ولی به قوت مسیح و اعتماد به او این مرحله را پشت سر گذاشتم. الان حدود 4 ماه از ایمان من میگذرد و روز به روز بركت و حضور خداوند را در زندگیام احساس میكنم و با افتخار اعلام میكنم كه به او ایمان آوردم و او زندگی مرا تغییر داد. تمام كینههایم را دور ریختم. كسی را كه مدتها بود نبخشیده بودم و همیشه از فكر او ناراحت میشدم بعد از ایمان به مسیح با محبت الهی بخشیدم و الان تغییر كردهام و تولدی نو پیدا كردم، روح من عوض شده است، به همه محبت میكنم. و به راحتی دیگران را میبخشم. و فقط به این فكر میكنم كه آیا پدر از من راضی است، چه چیزی او را خشنود میكند. هروقت زمین میخورم او را صدا میكنم و آرامشی در من وارد شده است كه همه اطرافیانم آن را احساس میكنند. برای همسرم هم در دعا هستم و مطمئنم كه عیسی مسیح همانگونه كه مرا از تاریكی نجات داد به قوت و عشق الهی او راهم نجات خواهد داد. خدا راشكر برای مسیح و جلال بر نام او. |



من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من!
هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم
را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از
خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ
آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به
همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت
ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما
هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی
است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی
ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم.
خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا
تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما
در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره
احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم:
خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را
بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را
لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون
خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی
نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه
خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی
در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به
خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که
وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی
که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند
با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و
سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای
طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در
پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب
زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من
ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از
من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را
نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده
بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم:
خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و
کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.
گفتم:
مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه
هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه
گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها
و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می
توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن
دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت:
اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده
از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر
نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که
تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش
مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی
نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز

یه روز يه دختر کوچولو کنار يک کليساي کوچک محلي ايستاده بود؛ دخترک قبلا يک بار آن کليسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوي کشيش رد شد، با گريه و هق هق گفت: "من نميتونم به کانون شادي بيام!"
در يکي از اتاق هاي همين مرکز مي توانيد عکسي از صورت زيبا و شيرين آن دخترک ببينيد که با 57 سنت پولش، که با نهايت فداکاري جمع شده بود، چنين تاريخ حيرت انگيزي را رقم زد. در کنار آن، تصويري از آن کشيش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نويسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم مي خورد
