تبليغاتX
نوری در تاریکی

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به‌جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌آلود، متعجب شد.
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت: «روز شما به‌خیر» مرد فقیر به‌آرامی پاسخ داد: «هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام.»
پس مرد فاضل گفت: «خداوند تو را خوشبخت کند.»
مرد فقیر پاسخ داد: «هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام.»
تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: «همیشه خوشحال باشید.»
مرد فقیر پاسخ داد: «هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام.»
مرد فاضل گفت: «هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید.»
مرد فقیر گفت: «با خوشحالی این‌کار را می‌کنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام.
تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند.
تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است.»



+ نوشته شده در ساعت توسط خادم خداوند عیسی مسیح






توی خواب خدا رو دیدم.خدا پرسید:میخوایی با من گفتگو کنی؟گفتم:اگه وقت دارید؟ خدا خندیدو گفت: وقت من بینهایته...توی ذهنت چیه که میخوایی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما رو متعجب میسازه؟

خدا پاسخ داد:اینکه اونها از کودکیشون خسته میشن و عجله دارن که بزرگ بشن بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنن که کودک باشن!

اینکه اونها سلامتی خودشونو از دست میدن تا پول بدست بیارن بعد پولاشونو از دست میدن تا سلامتیه خودشونو بدست بیارن!

اینکه با اضطراب به آینده نگاه میکنن و حال رو فراموش میکنن بنابراین نه در حال زندگی میکنن نه در آینده!

اینکه اونها به گونه ای زندگی میکنن که گویی هرگز نمی میرن و به گونه ای می میرن که گویی هرگز زنده نبودن!

چند دقه ساکت موندم دوباره پرسیدم:شما میخوایی بندگانت کدوم درس زندگی رو بیاموزن؟

خدا گفت:بیاموزن که درست نیست خودشونو با دیگرون مقایسه کنن٬ بیاموزن که فقط چند ثانیه طول میکشه تا زخمای عمیقی توی قلب کسایی که دوستشون دارن ایجاد کنن اما سالها طول میکشه تا اون زخم التیام ببخشه٬بیاموزن ثروتمند کسی نیست که بیشترینا رو داره بلکه ثروتمند کسیه که به کمترینا نیاز داره٬بیاموزن که دونفر میتونن با هم به یه نقطه نگاه کنن و اون رو متفاوت ببینن..

با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفتگو ممنونم. چیز دیگری هست که دوست دارید بندگانتون بدونن؟

خداوند گفت: " فقط اینکه بدونن من هستم٬ برای همیشه."



+ نوشته شده در ساعت توسط خادم خداوند عیسی مسیح






به نام خداوندمان عیسی مسیح كه قلبهای همه ما را تبدیل میكند.
من غریبه بودم. این اسم مستعاری است كه برای خودم گذاشتم. دختری كه مدتها با خودش و دیگران غریبه بود ولی نمیدانست.
از زمان كودكی خدا را در نزدیكی خودم احساس میكردم و همیشه وقتی در مشكلات قرار میگرفتم در زمان رهایی وجود و حضورش را احساس میكردم. یادم میاد وقتی دبستان بودم پدر ماشین سنگین داشت و روی اون كار میكرد و مدتها در جاده و بیابان بود. و در اثر كار با ماشین سنگین به مشكل گردن درد و دست درد دچار شده بود.

قبل از اینكه این اتفاق برای پدرم بیفته حدود یكی دوسال قبلش من فیلم عیسی مسیح را دیده بودم و آنقدر تحت تآثیر محبت مسیح قرار گرفته بودم كه وقتی نماز میخواندم در آخر نماز با مسیح صحبت میكردم و علامت صلیب را رسم میكردم و یكبار مادرم این را دید و گفت این كار تو اشتباهه ما مسلمانیم و نباید این كار را انجام دهیم. بعدها فقط سعی كردم مسیح را دوست داشته باشم چون او را كامل نمیشناختم.

بعد از یكی دوسال با مشكلی كه برای پدرم پیش آمد خیلی نگران بودم و یك شب خوابی دیدم، خواب دیدم كه در یك باغ زیبا دارم حركت میكنم و دستم در دستهای مهربان مردی است. بله او مسیح بود با پیراهنی سفید و بلند و صورتی زیبا كه دست مرا در دستش گرفته بود و با من قدم میزد و من با او صحبت میكردم و او را پدر صدا میكردم و به او گفتم پدر من مریض است. آیا او خوب میشه. و او جواب داد بله حتما خوب میشه. و من وقتی بیدار شدم نفهمیدم كه مسیح پدر مرا شفا داده است ولی او این كار را كرده بود. و حتی این را نفهمیدم كه چرا او را پدر صدا كردم. الان میفهم كه او از همان زمان مرا به فرزندی قبول كرده بود و انتخاب شده بودم.

یكبار دیگر هم رویایی از مسیح داشتم و در خواب میدیدم كه مسیح را مصلوب كرده‌اند و من به دنبال او میگردم و در كوچه‌هایی تنگ و باریك میدوم و باران شدید همراه با خون بر روی زمین جاری است و شدیدا گریه میكنم و میگویم من او را میخواهم باید او را ببینم.
این رویاهایی بود كه در كودكی داشتم و دیگر هرگز رویایی ندیدم تا زمانی كه ایمان آوردم.

در سن نوجوانی در یك مدرسه شاهد درس خواندم و درسم خوب بود ولی تحت تاثیر مذهبیون قرار گرفته بودم و با اینكه اعمال شریعت را به دقت انجام میدادم ولی همیشه از خداوند میترسیدم و احساس آرامش نمیكردم. در سن جوانی از حالت مذهبی كمی خارج شدم و به مدرسه عادی رفتم . بعد از گرفتن دیپلم در دانشگاه آزاد در یكی از شهرستانها قبول شدم. و به آنجا رفتم چون خانواده مادری من یعنی مادربزرگ و پدربزرگ من آنجا بودند و شروع به درس خواندن كردم.
پدربزرگم خیلی مذهبی بود و همیشه آنجا مجبور بودم به خاطر ظاهر هم كه شده شریعت را كامل رعایت كنم ولی به خاطر تعصب او بیشتر و بیشتر از مذهب بدم می‌آمد. در دوره دانشگاه عاشق پسری شدم كه همشهری من نبود ولی من شدیدا به او علاقمند شده بودم و با مخالفت شدید خانواده او به خواستگاری من آمد حدود 4 سال با هم دوست بودیم و پدر من حدود یك ترم مرا از رفتن به دانشگاه محروم كرد و من كه اگر او اینكار را نمیكرد هفت ترمه تمام میكردم به خاطر این مسئله یك ترم درسم عقب افتاد.

در تمامی روزهایی كه از كسی كه دوستش داشتم دوربودم خدا را صدا میكردم و با او درد دل میكردم و شبهای زیادی را گریه میكردم و از خداوند كمك میخواستم بالاخره بعد از مقاومتهای زیادی كه من كردم و صبر و تحملی كه همسرم كرد پدر راضی به ازدواج ما شد و ما بعد از مدتی با هم ازدواج كردیم. در روزهای اول زندگی خیلی با ما نامهربان بود ولی بعدها به خاطر رفتار خوب همسرم پدرم هم با ما خوب شد و الان میتونم بگم همسر مرا از پسر خودش بیشتر قبول داره. تا اینجا قضیه خوب بود ولی ما یك اشتباه بزرگ در زندگی كردیم و اون این بود كه دردام اعتیاد گرفتار شدیم.

در ابتدا خیلی به نظر جالب و خوب میآمد ولی بعد از مدتی فهمیدم كه در بد وضعیتی قرار گرفتم. چندین بار تصمیم به ترك اعتیاد گرفتم ولی هردفعه با بدبختی شكست میخوردم تا بالاخره موفق شدم، البته اون موقع من به هیچ كس چیزی نگفتم چون از خانواده‌ام میترسیدم در تمام روزهایی كه احتیاج به كمك داشتم حتی كسی را نداشتم كه یك لیوان آب یا غذا به من بدهد. و در فشار مالی هم بودم و نمیتوانستم تحت درمان قرار بگیرم و با درد خیلی زیادی این مرحله را پشت سر گذاشتم. حدود 4 سال از آن ماجرا گذشت و ما صاحب فرزندی شدیم.

در این مابین مشكلات مالی زیادی داشتیم ولی بركت حضور فرزندمان زندگی ما را زیبا میكرد. از آنجا كه اعتیاد بیماری برگشت پذیری است كما بیش با مواد درگیر میشدم ولی شوهرم بیشتر و او چندین بار این اشتباه را تكرار كرد. ولی من با احتیاط تر رفتار میكردم ولی به هرحال دوباره گرفتار شدم و اینبار گفتم دیگه نمیتونم بگذارم كنار. از همه چیز و همه كس بریده بودم و چون دیگر مثل قبل خیلی هم جوان نبودم روز به روز چهره‌ام بیشتر و بیشتر خراب شد و در درون همه كه بدتر. انواع بیماریها را تجربه كردم و فقط و فقط به مرگ فكر میكردم به روزی كه به زودی به سراغ من خواهد آمد و در این بین بیشتر از همه دلم به حال فرزندم میسوخت .
 
اعتیاد مانند یك افعی همه وجودم را درگیر كرده بود و روح مرا مثل باتلاقی كثیف و تاریك كرده بود. نسبت به همه چیز بیتفاوت شده بودم و فقط به این فكر میكردم كه خلا درونم را با آن پر كنم. حدود دو سال بود كه نماز و عبادتهای شریعت را هم كنار گذاشته بودم. البته قبل از اینكه این كار رو بكنم قرآن را به طور كامل خوانده بودم و در مورد اسلام تحقیق میكردم شاید بتوانم از این طریق آرامشی پیدا كنم ولی یك روز به این نتیجه رسیدم كه همه اینها حقیقت ندارد و چون فكر میكردم اسلام كاملترین دین است همه ادیان را زیر سوال میبردم و میگفتم همه دروغ میگویند و حتی خدایی هم در كار نیست اگر خدایی در كار بود مرا از این تاریكی نجات میداد. روزی رسید كه در اوج بیماری و بدحالی بودم و احساس میكردم تا یك هفته دیگر با مرگ روبرو خواهم شد.
 
آن موقع بود كه از ته دلم دعا كردم كه ای خدا اگر تو وجود داری و منو میبینی به من رحم كن و مرا نجات بده من نمیتونم نماز بخونم من به این قرآن اعتقادی ندارم من نمیخوام با تو عربی صحبت كنم من با این اعمال آرامشی كسب نمیكنم. اگه واقعا تو وجود داری خودت را به من بشناسان. و خودم را به او سپردم. آن روز گذشت و من روزی در یكی از كانال‌های ماهواره برنامه كشیش حمید را داشتم نگاه میكردم. البته آن كانال كانال مسیحی نبود ولی در آن ساعت برنامه مسیحی داشت پخش میكرد.
یك خواهری آمده بود كه دخترش سرطان خون داشت و او از مسیح شفا گرفته بود و وقتی شهادت زندگی خودش را داد او را شبیه خودم دیدم چون سالها در بین مسیحیت و اسلام گیر كرده بود و همیشه از اینكه دین خودش را تغییر بدهد میترسید و فقط مسیح را دوست داشت ولی به جایی رسیده بود كه به او ایمان آورده بود و حدود 6 ماهه بعد از آن خداوند معجزه خود را انجام داده بود و دخترش را از سرطان نجات داده بود و او شهادت زندگی‌اش را آن روز تعریف كرد. و خواهر نلی كه من به او خیلی ارادت دارم در مورد مسیح شروع به حرف زدن كرد و گفت كه اگر محبت واقعی خداوند را میخواهید او را صدا كنید و قلبتان را به مسیح باز كنید او شما را جواب خواهد داد و من در آن لحظه او را صدا كردم و گفتم عیسی مسیح من تو را نمیشناسم ولی قلبم را به سوی تو باز میكنم. اگه توحقیقتی، اگه تو نجات دهنده‌ای، به قلب من بیا و زندگی مرا تغییر بده. ایمان من از اینجا شروع شد و زندگی من از آن لحظه تغییر كرد. تصمیم به ترك گرفتم. و ظرف یك ماه هم سیگار و هم اعتیاد به مواد مخدرم را كنار گذاشتم.

البته در این بین به عفونت شدید سینوس و ریه دچار شده بودم و درد زیادی را متحمل شدم. ولی به قوت مسیح و اعتماد به او این مرحله را پشت سر گذاشتم. الان حدود 4 ماه از ایمان من میگذرد و روز به روز بركت و حضور خداوند را در زندگی‌‌ام احساس میكنم و با افتخار اعلام میكنم كه به او ایمان آوردم و او زندگی مرا تغییر داد. تمام كینه‌هایم را دور ریختم. كسی را كه مدتها بود نبخشیده بودم و همیشه از فكر او ناراحت میشدم بعد از ایمان به مسیح با محبت الهی بخشیدم و الان تغییر كرده‌ام و تولدی نو پیدا كردم، روح من عوض شده است، به همه محبت میكنم. و به راحتی دیگران را میبخشم. و فقط به این فكر میكنم كه آیا پدر از من راضی است، چه چیزی او را خشنود میكند. هروقت زمین میخورم او را صدا میكنم و آرامشی در من وارد شده است كه همه اطرافیانم آن را احساس میكنند. برای همسرم هم در دعا هستم و مطمئنم كه عیسی مسیح همانگونه كه مرا از تاریكی نجات داد به قوت و عشق الهی او راهم نجات خواهد داد.
 خدا راشكر برای مسیح و جلال بر نام او.



+ نوشته شده در ساعت توسط خادم خداوند عیسی مسیح








+ نوشته شده در ساعت توسط خادم خداوند عیسی مسیح






خداوند دوست ماست ... بهترین دوست
ودعا منتظر شدن برای خداست، انتظار با عشق واشتیاق
وقتی که هنگام دعا چیزی را تقاضا می کنید هرگز فراموش نکنید ممکن است چیزهایی که می خواهید برایتان خوب نباشد ...
برای دریافت آنها دعا کنید اما به خدا بگویید در صورتی خواسته تان را اجابت کند که مطابق با خواست او باشد زیرا خواست او جز خیر وخوبی نهایی شما نیست.
دعا کنید : « خدایا! باشد که خواست تو ونه خواست من تحقق پذیرد
خداوند چهار پاسخ برای دعاهای ما دارد:
نخستین پاسخ او مثبت است.یعنی خواست ما را اجابت میکند.
اما گاهی هم خدا نه می گوید .
سومین پاسخ« منتظر باش» است وچهارمین پاسخ « اما چیز بهتری برایت است».
درک وپذیرش سه پاسخ اخیر برایمان دشوار است وبی تردید ایمان ما را به آزمون می کشد.
وقتی که پاسخ خداوند به دعاهایمان منفی است درآن رحمتی نهفته است
وقتی پاسخ خداوند به دعاهایمان منتظر باش است حکمت بزرگی در آن نهفته است
و در برخی از دعاها خدا می گوید:چیز بهتری برایت است.
جواب خدواند به دعاهایمان هر چه باشد باید با ایمان آنرا بپذیریم وبه عشق وخرد خداوند اعتماد کنیم .
خداوند عاشق تر از آن است که ما را مجازات کند
وخردمند تر از آن است که اشتباهی مرتکب شود


+ نوشته شده در ساعت توسط خادم خداوند عیسی مسیح






من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.
گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز



+ نوشته شده در ساعت توسط خادم خداوند عیسی مسیح






یه روز يه دختر کوچولو کنار يک کليساي کوچک محلي ايستاده بود؛ دخترک قبلا يک بار آن کليسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوي کشيش رد شد، با گريه و هق هق گفت: "من نميتونم به کانون شادي بيام!"


کشيش با نگاه کردن به لباس هاي پاره پوره، کهنه و کثيف او تقريباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جايي براي نشستن او در کلاس کانون شادي پيدا کرد.

دخترک از اينکه براي او جا پيدا شده بود بي اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هايي که جايي براي پرستيدن خداوند عيسي نداشتند فکر مي کرد.
چند سال بعد گذشت تا اينكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقيرانه اجاره اي که داشتند، فوت کرد. والدين او با همان کشيش خوش قلب و مهرباني که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهاي نهايي و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حيني که داشتند بدن کوچکش را جا به جا مي کردند، يک کيف پول قرمز چروکيده و رنگ و رو رفته پيدا کردند که به نظر مي رسيد دخترک آن را از آشغال هاي دور ريخته شده پيدا کرده باشد.

داخل کيف 57 سنت پول و يک کاغذ وجود داشت که روي آن با يک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "اين پول براي کمک به کليساي کوچکمان است براي اينکه کمي بزرگ تر شود تا بچه هاي بيش تري بتوانند به کانون شادي بيايند."

اين پول تمام مبلغي بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هديه اي پر از محبت براي کليسا جمع کند. وقتي که کشيش با چشم هاي پر از اشک نوشته را خواند، فهميد که بايد چه کند؛ پس نامه و کيف پول را برداشت و به سرعت سمت کليسا رفت و پشت منبر ايستاد و قصه فداکاري و از خود گذشتگي آن دختر را تعريف کرد. او احساسهاي مردم کليسا را برانگيخت تا مشغول شوند و پول کافي فراهم کنند تا بتوانند کليسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اينجا تمام نشد ...

يک روزنامه که از اين داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن يک دلال معاملات ملکي مطلب روزنامه را خواند و قطعه زميني را به کليسا پيشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتي به آن مرد گفته شد که آن ها توانايي خريد زميني به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمينش را به قيمت 57 سنت به کليسا بفروشد. اعضاي کليسا مبالغ بسياري هديه کردند و تعداد زيادي چک پول هم از دور و نزديک به دست آن ها مي رسيد.

در عرض پنج سال هديه آن دختر کوچولو تبديل به 250.000 دلار پول شد که براي آن زمان پول خيلي زيادي بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتيازات بسياري را به بار آورد. 

 

وقتي در شهر فيلادلفيا هستيد، به کليساي Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفيت دارد سري بزنيد و همچنين از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصيل داشته نيز ديدن کنيد. همچنين بيمارستان سامري نيکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادي" که صدها کودک زيبا در آن هستند را ببينيد. مرکز "کانون شادي" به اين هدف ساخته شد که هيچ کودکي در آن حوالي روزهاي يکشنبه را خارج از آن محيط باقي نماند.

 در يکي از اتاق هاي همين مرکز مي توانيد عکسي از صورت زيبا و شيرين آن دخترک ببينيد که با 57 سنت پولش، که با نهايت فداکاري جمع شده بود، چنين تاريخ حيرت انگيزي را رقم زد. در کنار آن، تصويري از آن کشيش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نويسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم مي خورد

    





+ نوشته شده در ساعت توسط خادم خداوند عیسی مسیح







Original Video - More videos at TinyPic

+ نوشته شده در ساعت توسط خادم خداوند عیسی مسیح






1.      اگر به زبانهای مردم و فرشتگان سخن گویم ولی محبت نداشته باشم فقط یک طبل میان تهی و سنج پر سرو صدا هستم.
2.      اگر قادر به نبوت و درک کلیۀ اسرار الهی و تمام دانشها باشم و دارای ایمانی باشم که بتوانم کوه ها را از جایشان به جای دیگر منتقل کنم ولی محبت نداشته باشم هیچ هستم !
3.      اگر تمام دارائی خود را به فقرا بدهم و حتی بدن خود را در راه خدا به سوختن دهم ، اما محبت نداشته باشم هیچ سودی عاید من نخواهد شد.
4.      محبت بردبار و مهربان است . در محبت حسادت و خود بینی و تکبر نیست .
5.      محبت رفتار ناشایسته ندارد. خود خواه نیست . خشمگین  نمی شود و کینه به دل نمیگیرد.
6.      محبت از ناراستی خوشحال نمیشود ولی از راستی شادمان میگردد.
7.      محبت در همه حال صبر می کند و در هر حال خوش باور و امیدوار است و هر باری را تحمل میکند.
8.      نبوت از بین خواهد رفت و گفتن به زبانها خاتمه خواهد یافت و بیان معرفت از میان میرود، اما محبت هرگز از میان نخواهد رفت.
9.      عطایای مانند معرفت و نبوت ، جزئی و ناتمام است،
10.  اما با آمدن کمال هر آن چه جزئی و ناتمام است از بین میرود.
11.  موقعیکه بچه بودم بچگانه حرف میزدم و بچگانه تفکر و استدلال میکردم. حالا که بزرگ شده ام از روش های بچگانه دست کشیده ام .
12.  آنچه را اکنون میبینیم مثل تصویر تیره و تار آئینه است ولی در آن زمان همه چیز را روبرو خواهیم دید. آنچه را اکنون میدانیم جزئی و نا کامل است ولی در آن زمان معرفت ما کامل خواهد شد ، یعنی به اندازه کمال معرفت خدا نسبت بمن !
13. خلاصه این سه چیز باقی میماند: ایمان و امید و محبت ، ولی بزرگترین اینها محبت است.


+ نوشته شده در ساعت توسط خادم خداوند عیسی مسیح






مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود!



+ نوشته شده در ساعت توسط خادم خداوند عیسی مسیح





CopyRight © 2007 4masih All Rights Reserved